خانه
گاما

درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس هفتم

درس 12: در سایه امن تو

بازدید57/2 K
تاریخ بروزرسانی1403/08/20

از وقتی با بشیر به تاریخ سر زده‌ام، احساس می‌کنم دنیای امروزم را بهتر از قبل می‌شناسم. آشنایی با تاریخ، در شناخت دوست‌ودشمن کمکم می‌کند.

امیرمؤمنان علی به فرزندش فرمود:

«پسرم! هرچند من به‌ اندازهٔ تمام آنان‌که پیش از من بوده‌اند زندگی نکرده‌ام، اما در کارهایشان دقت و در سرگذشت‌های آن‌ها تفکر و در آثارشان سیر کرده‌ام، به‌قدری که گویی یکی از آنان شده‌ام، بلکه با خبرهایی که از آنان به من رسیده، گویی با همگی‌شان روزگار گذرانده‌ام. درنتیجه، قسمت روشن و مفید زندگانی آن‌ها را از بخش تیره و زیان‌بارش بازشناخته‌ام.»

بشیر دوباره آمد و گفت: «می‌خواهم تو را به دوره‌ای از ایران ببرم که به زمان تو نزدیک است.»

چشمم را بستم و باز کردم دیدم از روبه‌رو تانک‌های زیادی در یک ردیف وارد شهر شده بودند. پشت‌سر هم صدای انفجار می‌آمد و از روبه‌رو صدای فریاد و ناله به‌گوش می‌رسید. بعضی از سربازان دشمن، بعد از اینکه با پشت اسلحه و لگدهای محکم، در خانه‌ها را باز می‌کردند و به‌زور وارد می‌شدند، طلاهای زنان را غارت می‌کردند. جواب کسانی هم که در برابرشان مقاومت می‌کردند، گلوله بود.

بشیر در میان صدای گوش خراش انفجارها، بلند گفت: «اینجا خرمشهر است. سربازان صدام به ایران حمله کرده‌اند و می‌خواهند در عرض یک هفته به تهران برسند.»

داشتم به‌وضعیت مردم خرمشهر فکر می‌کردم که بشیر گفت: «تا اینجا هرچه دیدی، واقعیت دارد. اما از اینجا به بعد، تاریخ خیالی است.» 

بعد از این جملهٔ بشیر، دیدم همه در حال فرار هستند. هیچ‌کسی برای دفاع از مردم نیامده بود. مردم به‌هم می‌گفتند از تهران خبر رسیده که قرار نیست کسی برای کمک به خرمشهر بیاید.

بشیر گفت: «بیا به یک هفتهٔ بعد سفر کنیم.» او این را که گفت، چیزی نگذشت که خودم را در تهران دیدم. زن‌ها و بچه‌ها آواره بودند و ترس از سر و رویشان و اشک از چشمانشان می‌بارید. اتوبوس‌ها پر از پیرمردها و جوانانی بود که دستگیر شده بودند.

به بشیر گفتم: «خیلی می‌ترسم؛ زود مرا از این تاریخ خیالی بیرون ببر.»

این را که گفتم، خودم را نزدیک خرمشهر دیدم. دشمن آن‌جا را اشغال کرده بود، اما پیر و جوان، از شهرهای دور و نزدیک برای پس گرفتن خرمشهر آمده بودند. آن‌ها بدون ترس و واهمه، فقط به‌فکر آزاد کردن شهر بودند و بالأخره هم موفق شدند. خیالم که از آزادی خرمشهر راحت شد، با بشیر به چند سال بعد رفتیم. بشیر گفت: «این‌جا ایران هشت سال بعد است. حتی یک‌ وجب از خاکمان هم در اشغال دشمن نیست. همه‌جا امن است و زندگی جریان دارد.»

نفس راحتی کشیدم و گفتم: «خدایا شکرت.»

بشیر گفت: «آفرین که خدا را شکر می‌کنی. امنیت از بزرگ‌ترین نعمت‌هاست که تا وقتی هست، قدرش را نمی‌دانیم. درست مثل سلامتی که وقتی از دستش می‌دهیم، می‌فهمیم چه‌نعمتی در اختیار داشته‌ایم.»

رسول خدا فرمود:

«دو نعمت است که مورد ناسپاسی قرار می‌گیرد امنیت و سلامتی.»

راست می‌گفت. من خودم را مثل یک ماهی می‌دیدم که قدر آب را نمی‌داند. در امنیت زندگی می‌کردم، اما افسوس که یادم نمی‌آمد هیچ‌وقت برای این نعمت، شکر خدا را به‌جا آورده باشم.

بشیر ادامه داد: «ایران در طول تاریخ، روزهایی را دیده که نه امنیت داشته و نه سلامتی.»

تعجب کردم و کنجکاو شدم بدانم چه‌زمانی، امنیت و سلامتی در ایران به خطر افتاده است. از بشیر پرسیدم و او هم گفت: «پس بیا باهم به ایران سال 1296 هجری شمسی سفر کنیم.»

چشمم را که باز کردم، به‌زمانی رسیده بودیم که غذای مردم، گربه، سگ، کلاغ و حتی موش بود. برگ درختان و علف مثل نان و گوشت معامله می‌شد. اجساد کسانی که از گرسنگی مرده بودند، مثل برگ درختان پاییزی روی زمین ریخته بود.

بشیر گفت: «این آثار جنگ جهانی اول است؛ جنگی که ایران در همان ابتدا اعلام بی‌طرفی کرد. با این وجود، انگلیسی‌ها از جنوب، عثمانی‌ها از غرب و روس‌ها از شمال و شمال غرب به ایران حمله کرده و بخش زیادی از کشور را به اشغال خود درآورده‌اند.»

با تعجب از بشیر پرسیدم: «مگر مملکت رهبر ندارد؟ مگر ما قوای نظامی نداریم؟»

بشیر لبخند معناداری زد و گفت: «الآن پادشاه ایران شخصی به‌نام احمدشاه است که 21 سال دارد. او بدون این‌که صلاحیت ادارهٔ مملکت را داشته باشد، در 18 سالگی بعد از برکناری پدرش، به‌جای او نشسته است. قوای‌ نظامی ایران هم به‌قدری ضعیف است که توان مقابله با نیروهای نظامی انگلیس را ندارد.»

هم دوست داشتم ادامهٔ ماجرا را بشنوم و هم شنیدن این‌همه ستم برایم سخت بود. با این حال، از بشیر خواستم ادامه‌اش را هم بگوید. گفت: «سربازان خارجی مبتلا به آنفلوانزا، هرجا قدم گذاشته‌اند بیماری خود را پخش کرده‌اند انگلیسی‌ها غذای مردم ایران را برای خودشان احتکار کرده‌اند. خشکسالی هم به احتکار انگلیسی‌ها اضافه شده و به‌همراه عوامل دیگری قحطی بزرگی به‌وجود آورده است. کشته‌های میلیونی این قحطی، کوچه‌به‌کوچه شهرها را عزادار کرده است. شاه و درباریان هم مراقب خودشان و خانواده‌شان هستند که نکند کوچک‌ترین اثری از قطحی در زندگیشان پیدا شود. پیش از این قحطی، رئیسعلی دلواری با یارانش در برابر انگلیسی‌ها ایستاد، اما حکومت شاهنشاهی از او حمایت نکرد و رئیسعلی و برخی از هم‌رزمانش به‌شهادت رسیدند.»

حرف‌های بشیر لجم را در آورده بود. دوست داشتم یکی‌یکی یقه انگلیسی‌ها را بگیرم و از ایران بیرون کنم. افسوس که من مسافر زمان بودم و فقط می‌توانستم از تاریخ عبرت بگیرم.

لَقَد کَانَ فِی قَصَصِهِم عِبرَةٌ لِأُولِی الْأَلبَابِ. (یوسف؛ 111)
به‌راستی در سرگذشت آنان برای خردمندان عبرتی است.

بشیر در ادامه گفت: «بعضی از پادشاهان ایران در دوره‌های مختلف، به‌خاطر ترس و بی‌تدبیری، بخش‌هایی از کشور را به این و آن داده‌اند. به عنوان نمونه، در دوران پهلوی، دشت ناامید که منبع دریاچهٔ هامون است، توسط رضاشاه به افغانستان واگذار شد و کشور نفت‌خیز بحرین هم در زمان پسرش از ایران جدا شد. حالا بیا به ایران امروز سفر کنیم.»

خوشحال بودم به ایران امروزمان برگشته‌ام. دیگر می‌توانستم یک‌ نفس راحت بکشم. کشورهای اطراف ایران، از ناامنی رنج می‌برند. در برخی از این کشورها، پدر صبح که از خانه بیرون می‌رود، بچه‌ها نمی‌دانند خودش بر می‌گردد یا خبر کشته شدنش به‌ آن‌ها می‌رسد. کشورهایی در همین نزدیکی، خاکشان را در اختیار دشمنان ما قرار داده‌اند. دشمن، گروه‌هایی مثل داعش را به‌وجود آورده است تا بتواند از طریق آن‌ها ایران را از پا درآورد. اما ایران همچنان امن و پابرجاست.

ایستگاه تفکر (صفحهٔ 161 کتاب درسی)

 

اگر مدافعان حرم برای مبارزه با داعش، از راحتی و جان خود نمی‌گذشتند و داعش کشور ما را اشغال می‌کرد، در حال حاضر چه بر ما می‌گذشت؟ در این مورد با دوستان خود در کلاس گفت‌وگو کنید.
اگر مدافعان حرم از جان خود نمی‌گذشتند و داعش کشور ما را اشغال می‌کرد، وضعیت بسیار سختی برای مردم ایران به‌وجود می‌آمد. داعش با خشونت و ظلم، بسیاری از کشورها را ویران کرده و مردم را کشت. در صورت اشغال ایران، آزادی‌ها محدود می‌شد و بسیاری از مردم آواره یا در معرض خطر قرار می‌گرفتند. فداکاری مدافعان حرم نقش حیاتی در حفظ امنیت کشور داشت و بدون آن، کشور ما در وضعیت بحرانی قرار می‌گرفت. این موضوع می‌تواند نشان‌دهنده اهمیت ایثار و امنیت باشد.

خدا را شکر در دوره‌ای زندگی می‌کنم که ایران، رهبران باهوش و سربازان فداکاری دارد که اجازه نداده‌اند حتی یک وجب از خاک کشور به‌دست دشمن بیفتد. جوانان بااستعداد ایرانی هم، روز و شب به‌دنبال کسب دانش هستند تا کشورمان زیر سلطهٔ بیگانه نباشد.

بشیر به من نگاهی کرد و گفت: «در میان خوشحالی‌هایت، این را هم‌بدان که شکرگزاری از یک نعمت، بدون تشکر کردن از کسانی که آن نعمت را به‌دست ما رسانده‌اند، فایده‌ای ندارد. در طول تاریخ، هیچ‌ کشوری را پیدا نمی‌کنی بدون وجود این دو نعمت توانسته باشد از امنیت محافظت کند: اول رهبر شجاع و خردمند و دوم سربازان مطیع و فداکار.»

امام رضا فرمود:

«کسی که از مخلوقی که به او نعمت داده، تشکر، نکند در حقیقت شکر خدا را به‌جا نیاورده است.»

از بشیر پرسیدم: «چگونه می‌شود از کسانی که امنیت را به ما رسانده‌اند، تشکر کرد؟ مخصوصاً از آن‌هایی که به شهادت رسیده‌اند و دیگر در بین ما نیستند؟»

بشیر گفت: «اول با زنده نگه‌داشتن یادشان و سخن گفتن از خاطراتشان. دوم با ادامه‌دادن راهشان و سوم با استفادهٔ درست از امنیتی که برایمان به ارمغان آورده‌اند.»

قصه: مأموریت تاریخی

حاج احمد آقا فرزند امام خمینی (ره) پشت تلفن گفت: «امام نامه‌ای برای گورباچُف رهبر کشور شوروی، نوشته و دو نفر را برای رساندنش به‌دست او انتخاب کرده است: شما و آیت‌الله جوادی آملی. این مطلب باید تا هنگام رسیدن نامه به مسکو و شخصِ گورباچف، مخفی بماند.»

بعد از تمام شدن تلفن، به فکر فرورفت. دو سؤال بزرگ، ذهنش را مشغول کرده بود. اول این‌که امام چرا به گورباچف، که رهبر یکی از دو ابرقدرت دنیا بود، نامه نوشته است و محتوای نامه چیست؟ دوم این‌که باوجود این همه سیاستمدار، چرا امام یک زن مبارز را برای رساندن‌نامه انتخاب کرده بود؟

مرضیه از همان دوران جوانی روحیهٔ ظلم‌ستیزی داشت و علیه‌رژیم شاهنشاهی، مبارزه می‌کرد. تا اینکه مأموران رژیم او را دستگیر کردند و به‌زندان افتاد. آن‌ها هر چقدر او را شکنجه کردند، نتوانستند اطلاعاتی از او به‌دست بیاورند. برای همین‌هم، دست به‌کاری کثیف زدند. آن‌ها دختر جوانش را دستگیر کردند و به‌زندان انداختند.

مأموران رژیم شاه برای شکستن روحیهٔ خانم دباغ و دخترش، چادرشان را گرفتند، اما آن‌ها از پتوهایی که در زندان بود، به‌جای چادر استفاده کردند. خدا کمک کرد و او و دخترش زیر شکنجه‌ها دوام آوردند. به زندان افتادن‌ها و شکنجه‌ها ارادۀ او را سست نکرد، بلکه او شجاعانه در میدان مبارزه باقی‌ماند. از طرفی، او در خانه برای هشت فرزندش مادری مهربان و برای شوهرش همسری دلسوز بود.

انقلاب پیروز شد. خانم مرضیه دباغ پس از تحمل سختی‌ها، هرکاری که از دستش بر می‌آمد برای پیشبرد اهداف انقلاب انجام می‌داد. حالا او به‌عنوان نمایندهٔ امام خمینی می‌بایست رهسپار شوروی شود. 

روز موعود فرا رسید و او راهی فرودگاه مهرآباد شد. در آن‌جا آقای محمدجواد لاریجانی را هم دید که تجربهٔ کار بین‌المللی داشت. او نیز در گروهی که ریاست آن با آیت‌الله جوادی آملی بود، حضور داشت.

هواپیما به‌سوی شوروی پرواز کرد. مرضیه دباغ حامل پیام بزرگ‌ترین رهبر مسلمانان جهان به رئیس کشوری بود که رهبرانش به خدا معتقد نبودند و بی‌خدایی را تبلیغ می‌کردند. آن‌ها جز این دنیا، عالم دیگری را قبول نداشتند.

حضور مرضیه دباغ به دو دلیل برای میزبان عجیب بود. اول انتخاب یک زن از سوی رهبر کشوری مسلمان برای یک مأموریت تاریخی و بزرگ و دیگری چادری که به‌سر داشت. روزنامه‌های شوروی در همان روزها مطالب مختلفی در این‌باره نوشتند. نمی‌دانم آیا آن‌ها می‌دانستند که او فرماندهی سپاه همدان را هم برعهده داشته یا نه؟

گروه اعزامی از ایران، به کاخ ریاست‌جمهوری رفتند و وارد اتاق رئیس‌جمهور شدند. وقت خواندن نامه رسید. آیت‌الله جوادی آملی نامه را خواند و هم‌زمان کسی آن را ترجمه کرد. گورباچف هم یادداشت‌برداری می‌کرد امام در نامه به گورباچف هشدار داده بود که نظام ضدخدا پایدار نخواهد بود و در اواخر نامه هم این‌طور نوشته بود:

«جناب‌آقای گورباچف از شما می‌خواهم دربارۀ اسلام به‌صورت جدی تحقیق کنید و این‌ نه به‌خاطر نیاز اسلام و مسلمین به‌شماست، بلکه به‌جهت ارزش‌های والا و جهان شمول اسلام است که می‌تواند وسیلهٔ راحتی و نجات تمام ملت‌ها باشد و گره مشکلات اساسی بشریت را بگشاید.»

گورباچف حرف‌های امام را یادداشت کرد، اما آن‌ها را جدی نگرفت. سه‌سال بعد، شوروی ابرقدرت دنیا از هم فرو پاشید و به 15 کشور مستقل تبدیل شد.

ایستگاه تفکر (صفحهٔ 163 کتاب درسی)

 

1- چند ویژگی بارز شخصیت خانم مرضیه دباغ را با کمک دوستان خود بنویسید.
خانم مرضیه دباغ فردی فداکار و باعزم بود که در دوران جنگ تحمیلی برای دفاع از انقلاب اسلامی، جان خود را فدای آرمان‌های کشور کرد. او با نگاه دوراندیشانه و اراده‌ای قوی، در مسیر اهداف بلندمدت خود گام برداشت و در مبارزات سیاسی و اجتماعی برای حقوق زنان و مبارزه با ظلم و فساد فعال بود. توانایی‌های رهبری و مدیریت او در سازماندهی و هدایت فعالیت‌ها در دوران جنگ، از او شخصیتی برجسته و الگو برای بسیاری از ایرانیان ساخت.

2- دربارهٔ نقش زنان در امنیت کشور با دوستان خود گفت‌وگو کنید.
زنان نه تنها در خانواده‌ها به تربیت نسل آینده و انتقال ارزش‌ها و اصول اخلاقی می‌پردازند، بلکه در عرصه‌های مختلف اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نیز تأثیر زیادی دارند. در دوران جنگ، زنان به عنوان مادران، همسران و خواهران مدافعان حرم، در کنار ایفای نقش‌های سنتی خود، در زمینه‌های مختلف از جمله پشتیبانی از جبهه‌ها، تأمین نیازهای خانواده‌ها و حتی مشارکت در فعالیت‌های نظامی حضور فعالی داشتند. امروزه نیز زنان در بخش‌های امنیتی، انتظامی و حتی دیپلماتیک، نقش بی‌بدیلی در حفظ امنیت داخلی و خارجی کشور ایفا می‌کنند. آن‌ها با حضور در این عرصه‌ها هم به تقویت امنیت فیزیکی و هم به ارتقاء امنیت روانی جامعه کمک می‌کنند.

احکام: وضو با دست پانسمانی

مردم زودتر از همیشه به مسجد آمده بودند. حاج آقای محمدی به مسافرت رفته بود و آن شب بنا بود بعد از یک ماه به مسجد بیاید. مردم می‌گفتند حاج آقا هم مدافع حرم شده است.

با دوستم مشغول صحبت بودم که صدای صلوات مردم بلند شد. همگی بیرون رفتیم. حاج آقای محمدی دستش را گچ گرفته بود و روی صورتش هم جای چند زخم بود. عصایی به‌دست گرفته بود و لنگ‌لنگان راه می‌رفت. چنددقیقه‌ای طول کشید تا حاج آقا فاصله چند قدمی تا مسجد را طی کند.

همین‌که حاج آقا پایش را به داخل مسجد گذاشت، صدای اذان بلند شد. آن شب هم دوست حاج آقا جلو ایستاد و مردم به امامت او نماز خواندند.

بعد از نماز، آقا رضا یک صندلی گذاشت و حاج آقا روی آن نشست. یکی گفت: «حاج آقا! دلمان برای مسئله گفتن‌هایتان تنگ شده است.»

یکی‌دیگر گفت: «ولی من بیشتر دوست دارم حاج آقا از خاطرات سفرش برایمان بگوید.»

حاج آقا لبخندی زد و گفت: «اجازه بدهید خاطره‌ای بگویم که در دلش مسئلهٔ شرعی هم هست.»

همه ساکت شدند تا حاج آقا خاطره‌اش را تعریف کند:

- در مدتی که به‌عنوان مدافع حرم به سوریه رفتم، فهمیدم ما چه نعمتی داریم و از آن غافلیم. اعضای خانواده سر سفره که کنار هم جمع می‌شدند، نمی‌دانستند تا پایان غذا باهم هستند یا نه. خیلی باید ممنون شهدای مدافع حرم و خانواده‌هایشان باشیم. اگر آن‌ها جان‌فشانی نمی‌کردند، امروز باید در همین شهر با داعشی‌ها می‌جنگیدیم.

آقا رضا باصدای بلند گفت: «برای شادی روح شهدا صلوات.»

مردم صلوات فرستادند و حاج آقا خاطره‌اش را شروع کرد:

- من آن‌جا علاوه‌بر جنگیدن، یکی از کارهایم گفتن مسئله بود. یک‌بار یکی از رزمنده‌ها مجروح شده بود و دستش را پانسمان کرده بودند. آن رزمنده برای نماز به‌جای وضو گرفتن، تیمم کرده بود. دوستش به او گفت نباید تیمم می‌کرده و باید وضو می‌گرفته. او هم گفت: «مگر دستم را نمی‌بینی، چطور باید وضو می‌گرفتم؟!» حرفشان به‌این‌جا که رسید، دوستش گفت: «اصلاً از حاج آقا بپرسیم.»

آن‌ها از من مسئله را پرسیدند و من هم گفتم: «اگر یکی از اعضای وضو زخم شده یا شکسته باشد، در صورتی که این شرایط را داشته باشیم نباید وضو بگیریم: یک. امکان بازکردن پانسمان وجود نداشته باشد؛ دو. آب برای آن ضرر داشته باشد.»

رزمندهٔ مجروح با لبخندی به دوستش نگاه کرد و گفت: «بفرما. دیدی حق با من بود؟ هم زخمم پانسمان است و هم دکتر گفته آب برای زخمم ضرر دارد.»

دوست رزمندهٔ مجروح دستش را بالا گرفت و گفت تسلیم، اما من گفتم: «هنوز حرفم تمام نشده است.»

بعد رو به رزمنده مجروح کردم و گفتم: «حرف شما هم اشتباه است.»

خندید و گفت: «حاج آقا! تازه داشتم احساس پیروزی می‌کردم.»

در میان صداهای انفجار، صدایم را بالاتر بردم تا همه بشنوند. گفتم: «اما کسی که یکی از اعضای وضوی او زخم شده یا شکسته و یکی از آن دو شرط را ندارد، باید وضوی جبیره بگیرد. یعنی روی زخم را با چیزی مثل پارچه بپوشاند و وقت وضو دست خیسش را روی آن بکشد.»

همین که گفتنِ مسئله تمام شد، صدای انفجار مهیبی به‌گوش رسید و وقتی چشم باز کردم، خودم را در بیمارستان دیدم. خواستم دستم را تکان بدهم، دیدم که دستم پانسمان شده و وقت نماز است و باید به‌همان مسئله‌ای که خودم گفته بودم، عمل کنم و وضوی جبیره بگیرم.

حاج مراد که معمولاً حاج آقا را سؤال پیچ می‌کرد، پرسید: «گاهی زخم طوری خونریزی دارد که خونش از پارچه بیرون می‌زند. در این‌صورت چه‌کار باید کرد؟»

حاج آقا گفت: «اینکه کاری ندارد. چیزی مثل پلاستیک روی زخم بگذارید که خون بیرون نزند.»

حاج مراد می‌خواست سؤال بعدی را بپرسد که بغل‌دستی‌اش آهسته در گوشش گفت: «قرار بود یک سؤال بپرسی و تمام.» این جمله را فقط من که نزدیکشان بودم، شنیدم.

تمرین با همسالان (صفحهٔ 166 کتاب درسی)

 

با کمک معلم و دوستان خود به‌صورت نمایشی، چگونگی وضوی جبیره را تمرین کنید.

سؤالات پایان درس (صفحهٔ 167 کتاب درسی)

 

1- طبق فرمایش پیامبر، ارزش کدام نعمت‌ها برای مردم ناشناخته مانده است؟
سلامتی و امنیت

2- با مطالعهٔ سرگذشت ایران، چه‌کسانی نعمت امنیت را برای ما به‌ارمغان آورده‌اند؟
رهبران شجاع و خردمند / سربازان مطیع و فداکار

3- مجید تصمیم دارد تاریخ گذشتگان را مطالعه کند. این کار برای او چه فوایدی دارد؟ برای پاسخ به این سؤال می‌توانید از سخن امیرمؤمنان به فرزندش بهره ببرید.
مطالعه تاریخ گذشتگان برای مجید فواید زیادی دارد. نخستین فایده آن این است که آشنایی با تاریخ می‌تواند به او در شناخت دوست و دشمن کمک کند. همانطور که امیرالمؤمنان (علیه‌السلام) به فرزند خود می‌فرماید: «با دقت و تفکر در زندگی گذشتگان، قسمت روشن و مفید زندگانی آنها را از بخش تیره و زیانبارش می‌شناسیم». این گفته نشان می‌دهد که از تاریخ می‌توان درس گرفت و از اشتباهات گذشته پرهیز کرد و در عین حال از نقاط قوت و تجربیات مثبت استفاده نمود. همچنین، مطالعه تاریخ به مجید این امکان را می‌دهد که با دید وسیع‌تری به مسائل و شرایط کنونی نگاه کند و در تصمیم‌گیری‌های خود هوشیارتر و آگاه‌تر عمل نماید.

4- بشیر گفت: «اول با زنده‌نگه داشتن یادشان و سخن گفتن از خاطراتشان. دوم با ادامه دادن راهشان و سوم با استفاده درست از امنیتی که برایمان به ارمغان آورده‌اند.»
با توجه به متن بالا بگویید برای عملی کردن این سه وظیفه‌ای که در برابر شهدای امنیت داریم، چه کارهایی می‌توانیم انجام دهیم؟ برای هرکدام یک‌کار عملی نام ببرید.
زنده‌نگه داشتن یادشان و سخن گفتن از خاطراتشان: ما می‌توانیم با مطالعه کردن خاطرات و زندگینامه شهدا و به اشتراک گذاشتن این داستان‌ها با دیگران، یاد آنها را زنده نگه داریم و به نسل‌های آینده منتقل کنیم.
ادامه دادن راهشان: برای ادامه دادن راه شهدا، باید در مقابل نقشه‌های دشمن و تهدیدات کشور آمادگی پیدا کنیم. این آمادگی می‌تواند از طریق آموزش‌های دفاعی، شرکت در دوره‌های مرتبط یا تقویت روحیه فداکاری در جامعه باشد.
استفاده درست از امنیتی که برایمان به ارمغان آورده‌اند: برای استفاده درست از امنیت، باید قدر این نعمت را بدانیم و آن را به راحتی از دست ندهیم. این می‌تواند با رعایت قوانین، حمایت از صلح و امنیت کشور و مشارکت فعال در حفظ امنیت اجتماعی باشد.

5- میثم در بازی فوتبال دستش شکسته و آن را گچ گرفته است. به‌نظر شما حکم وضوی او در این مدت چگونه است؟
​​​​​​​او باید وضوی جبیره بگیرد. به این معنی که روی زخم یا گچ دست خود را با چیزی مثل پارچه بپوشاند و هنگام وضو گرفتن، دست خود را خیس نکند. در این حالت، می‌تواند بر روی پوشش زخم خود دست بمالد و وضو را به این صورت به‌جا آورد.

فعالیت‌های عملکردی (صفحهٔ 168 کتاب درسی)

 

1- دو ستاره، یک آرزو (فردی)

حکم انتصاب

نوجوانان بصیر و غیور ایران زمین!
با سلام و احترام
نظر به‌روحیهٔ قدرشناسی و تعهد شما نسبت به این مرزوبوم، به‌موجب این حکم به‌عنوان یکی از یاوران امنیت کشور عزیزمان ایران انتخاب می‌شوید. شایسته است با توکل برخدا و اراده‌ای محکم ادامه‌دهندهٔ راه شهدای امنیت باشید. امید است براساس آموخته‌های خود درکلاس، وظایف خود را به‌نحو احسن انجام دهید. بی‌شک درپناه قرآن و یاری خداوند متعال موفق خواهید شد.

اولین گزارش فعالیت‌های خود را تا هفتهٔ آینده در فرم زیر تکمیل نمایید.

دو مورد از ارزنده‌ترین فعالیت‌های خود را در قسمت ستارهٔ 1 و 2 و یک مورد از کارهایی را که در آینده اقدام خواهید کرد، در قسمت آرزو بنویسید.

2- قدرشناسی (فردی)

زندگی‌نامهٔ یک شهید را انتخاب کرده و برجسته‌ترین ویژگی‌های اخلاقی آن شهید را به‌صورت خلاصه در برگه‌ای بنویسید و آن را بین فامیل و اهالی محل پخش کنید و بدین وسیله یاد او را گرامی بدارید. اگر کار دیگری برای زنده نگهداشتن یاد او به ذهنتان می‌رسد همان را انجام دهید.

درس 11: در سایه امن تو